۱۳۹۶ خرداد ۹, سه‌شنبه

67



آفتاب نشسته بود درست وسط آسمان و بادی گرم شروع به وزیدن .  دو پرنده آنسوتر بر شانه های دیوار بتونی  روی سیم خاردار نشسته بودند و بی تفاوت به اطراف نگاه .
آنطرفتر در ضلع جنوبی حیاط حصار کشیده بیمارستان روانی . سلمان در حالی که پیژامه اش را تا سینه بالا کشیده بود و دکمه های پیراهنش باز ،  با قیافه عصبانی و پیشانی پر چین و چروکش  تند و تند قدم میزد و در حالی که با خودش حرف  دستهایش را به اینسو و آنسو پرتاب .


چند بار زیر چشمی نگاهش افتاد به سهراب که کمی آنطرفتر روی زمین دراز کشیده بود و در آن هوای برشته پتوی سیاه انداخته بود روی خودش و در خوابی عمیق فرو . 
ناگاه خنده ای تمسخر آور بر چهره اش  نقش بست و پاورچین پاورچین رفت بسمتش و نشست روی زانو .  در حالی که با سبیل هایش بازی میکرد با احتیاط نگاهی انداخت به دور و برش .  وقتی دید که اوضاع امن و امان است .  دوباره همان لبخندهای شیطانی بر لبانش پیدا شد .
کم کم شکل و قیافه سهراب در نظرش در مه ای از خیال فرو رفت  و بدل شد به شکل و شمایل زن بسیار جوانش که 35 سال باهاش اختلاف سن داشت . 
همان زن بستوه آمده اش که در آن نیمشب وحشتناک و بارانی .  در حالی که او در خواب عمیقی فرو رفته بود با فریادهای جگرخراش ، چاقو را فرو کرد درست به وسط بیضه هایش و او را تا ابد از مردانگی انداخت .

پتوی سیاهرنگ را از روی سرش به نرمی بر داشت و دستانش را گذاشت بیخ گلویش و با تمام زور و بازویی که در پنجه داشت شروع کرد به فشردن .  سهراب یک آن بیدار شد و تا  چشمش افتاد به قیافه اش . خواست فریاد بزند که دید راه گلویش بسته شده است . این چندمین بار بود که سلمان آمده بود او را بکشد . اما خوشانسی باهاش یار  و هر بار قسر در رفته بود
با زانویش ضربه محکمی زد به لای پاهایش و پرتابش به گوشه دیوار . خواست فرار کند که سلمان مانند پلنگی  چابک پرید و از پشت پیراهنش را فشرد در پنجه دستانش . سپس بلندش کرد و سرش را محکم کوبید به دیوار و با پیشانی اش ضربه ای کاری  به دماغش .  و تمام صورتش را خونمالی . 
بیماران روانی که در گوشه و کنارها در عوالم خود غوطه ور بودند  با حالتی گنگ و محو لنگ لنگان خودشان را به صحنه رساندند و شروع کردند به همهمه .
- بکشش ، جانمی جان ، نذار زنده در بره
یکی از آنها هم چاقویی را که با قاشق درست کرده بود انداخت به سمت سلمان او هم از زمین برش داشت و در کف دستانش فشرد . با حالتی فاتحانه نشست روی سینه اش . چاقو را گذاشت روی گلویش و با نعره گفت :
-  زنیکه جنده میکشمت . تو ، تو چراغ خونمو خاموش کردی ، سزات مرگه مرگ

همین که رفت کار را تمام کند نگهبانان از راه رسیدند و از پشت با باتوم و ضربه های  مهلک  سهراب را در حالی که سر و صورتش پر از خون شده بود از چنگش نجات دادند 
 سلمان را کشان کشان با خود بردند و انداختند در سلول انفرادی مخصوص بیماران شرور و خطرناک .
ضربات بر سر و صورت سهراب بقدری مهلک بود که به کما رفته بود و در بیمارستان پزشکان معالج ازش قطع امید .
اما با کمال ناباوری پس از چند روز دیدند که وضعیتش بهتر شده است و اوضاع و احوالش روبراه . با آنکه حرف های نامفهوم میزد و حرکات و سکنات عجیب از خود بروز میداد ، آن را به حساب دیوانگی اش گذاشتند و  دوباره برش گرداندند به همان بیمارستان روانی که بیش از دو دهه را در آنجا گذرانده بود . 
در این سالهای طولانی حتی  برای یکبار هم که شده کسی به ملاقاتش نیامده و سراغش را نگرفته بود . انگار فراموشش کرده بودند مثل بسیاری از بیمارانی که در کنارش مثل مردگانی متحرک بسر میبردند و مورد آزار و اذیت قرار می گرفتند . 
زنده ماندش بیشتر به معجزه شبیه بود چرا که بسیاری از بیماران در آن خانه وحشت در همان ماههای نخست می مردند و یا ناپدید می شدند  . معلوم نبود چه کسی اسم سهراب را رویش گذاشته است . نه اسمی داشت و نه آدرسی و نه کس و کاری .
چند هفته بعد از ضربه مرگباری که سلمان بر سرش زده بود . کم کم احساس و عواطف عجیبی در وجودش شروع کردن به بیدار شدن .   تصاویری گنگ و نامفهوم در مخیله اش جرقه زد و او را که تا آن هنگام در غرقاب فراموشی فرو رفته بود به دنیاهای مرموز پر میداد .
مثل جنب و جوش مرده ای در تابوت که از تاریکی دنیای مرگ از پس سالها بر گشته و دوباره چشمان ناباورش را به زندگی دوخته است . این جرقه ها که در ناخودآگاهش شروع به درخشیدن کرده بودند مانند غرش رعد و برقی تار و پودش را می لرزاندند و تکانش میدادند . ساعتها در کنجی بیتوته میکرد و سرش را مانند پرستوی غمگینی در زیر بالهایش میبرد و از تبی آتشین بر گونه هایش دانه های عرق ظاهر می شد .


داروهایی که صبحها پس از بیدار شدن یا شبها قبل از خواب بهش میدادند بدنش را کرخت و بی حال می کرد و خواب آلود . یک بار فکری زد به سرش . قرص هایی را که بهش میدادند قورت نداد و انداخت در دستشویی . میدانست که این کار میتواند مشکل ساز باشد ، با اینچنین ریسکش را پذیرفت .
روزهای بعد هم همین کار را کرد و با آنکه احساس سرگیجه و تهوع بهش دست میداد با اینچنین توانست روی پاهایش بایستد . از سایه روشن های محوی که گهگاه در دل و جانش خودنمایی میکردند ، گهگاه قطرات اشک می نشست روی گونه اش . احساسی شبیه به ترس و شادی میکرد . دیگر مثل گذشته خواب آلود و کسل نبود . حس میکرد چیزی را گم کرده است ، میخواست بیشتر خودش را بکاود و کشف کند .  میخواست مثل پرنده ای آزاد از فراز دیوارهای بلند و پر از سیم خارداری که محصورش کرده بودند پر بکشد و آنسوها را ببیند . آیا این کار ممکن و شدنی بود .

آنروز در هوای گرم تابستانی در وسط حیاط در حالی که در خیالات خود غرق بود و با خودش کلنجار .  ناگاه متوجه شد که یکی از بیماران رفته است بالای درخت تنومند و بلندی که مشرف  بود به دیوار پر از سیم خاردار . 
تا رفت که خودش را پرتاب کند . فریادی کشید و گفت :
- اینکارو نکن ، نه اینکارو نکن .
بیماران تا فریادهایش را شنیدند خودشان را رساندند زیر درخت .  یکی از آنها که شلوار کوتاه بتن داشت و یک دستش فلج بهش گفت :
- بپر عزیزم  بپر بغل بابا ، نترس خودم میگیرمت
دیگری شکلات سبز رنگی از جیبش بیرون آورده بود و با مهربانی می گفت :
- اگه بپری این شکلات خوشمزه رو میدم به تو بببین چقد قشنگه
یکی هم میگفت :
- مخش تاب داره ، جن رفته تو جلدش ، آخه مرد حسابی تو که جیگرشو نداری اون بالا رفتی چیکار ، باشه پز بده و افه بیا  

سپس چند سنگ  پرتاب کرد بطرفش  که یکی خورد به پیشانی اش و او هول شد و  تلو تلو خورد  و نزدیک بود بیفتد که با دو دستانش  یکی زا شاخه محکم چسبید و آویزان شد .

در میان همهمه ها  سهراب به هر ضرب و زوری که بود خودش را  کشید از درخت بالا و همین که  بهش رسید گفت :
- ممد دستتو بده به من تا با هم بپریم ، قشنگتره . با هم میریم پیش خدا . تو که رفیق نیمه راه نیسی 

ممد به چشمانش خیره شد و بعد از سکوتی  کوتاه گفت :
- راس میگی 
- دروغم کجا بود ، 

جمعیت شروع کردن به کف زدن و تشویقشان کردند که با هم به زمین بپرند . در همین حیص و بیص نگهبانان و پرسنل بیمارستان نردبانی آوردند و در حالی که آنها سرگرم صحبت بودند از درخت رفتند بالا . سهراب به ممد گفت :
- اصلا بذاریم برا فردا که روز جمعه س ، چطوره
- راس میگی 
- من دروغم کجا بود 
- خب اول تو برو بعدش من

سهراب نگاهی انداخت به پرسنل بیمارستان و بنرمی از نردبان آمد پایین . بعد اشاره کرد که او هم بیاید پایین .
- من با نردبون نمیام پایین ، میترسم بیفتم ، میخوام بپرم صوابش بیشتره . 

آنگاه دستانشان را با لبخند باز کرد و در یک چشم به هم زدن پرید به کف حیاط . در دم جانسپرد . 



 « 2 » 

آنشب سهراب خوابش نمی برد . گرمای عجیبی در تنش احساس می کرد و افکار سمجی که بر اعصابش سمباده می کشیدند . نگاهی انداخت به بیماری که در سمت راستش دست و پایش   را بسته بودند و بهش داروهای خواب آور تزریق . خرناسه میکرد و گهگاه هذیان .

سمت چپش هم همینطور مرد جوانی  با گونه های استخوانی و حدقه گود نشسته ، بارها دست به خودکشی زده بود ، اما شانس باهاش یار نبود  سر تا پای بدنش خط خطی بود و زخم و زلال . یک بیتی از رباعی خیام هم بر پشتش خالکوبی شده بود :
تو خون کسان خوری و ما خون رزان

در همین حال و هوا که داشت چشمانش گرم میشد و در خواب  . یکهو منظره ای در مقابل چشمانش باز شد . صحنه ای دردناک از زندگی گذشته اش . آنهم بعد از چند دهه . وحشتش گرفته بود و مبهوت :

حوالی ظهر بود ، یک روز داغ و پر هیاهوی تابستان که در خانه شان را به صدا در آوردند . مادر که مشغول جارو کردن ایوان بود . چادرش را که دور کمرش گره زده بود باز کرد و انداخت روی سرش . دوباره در زدند آنهم محکم و پشت سر هم . مادر هول شد و دوید و در حین دویدن پایش رفت روی چادرش و با  سر خورد به زمین . چشمانش سیاهی زد و کمی گیج و ویج .  اما به هر  ضرب و  زوری بود خودش را بلند کرد و دستش را گذاشت روی دیوار .  لحظه ای مکث کرد و دوباره با هن و هن به راه افتاد :
- اومدم ، اومدم 
در را که باز کرد چشمش افتاد به دو نفر مرد جوانی که پیراهن سفید به تن و لبخند به لب داشتند . یکی از آنها که چشم های خشک و بیروحی داشت با حالتی بشاش گفت :
- ببخشیدا که مزاحم شدیم منزل آق مسعود همین جاست 
- بله فرمایشی داشتین 
- میخواستیم یه خبر خوش به شما بدیم و مرخص شیم

مادر که انگار شصتش خبردار شده بود ، در دم رخش کمرنگ شد و کبود . پلکهایش شروع کرد به پریدن و دستش به لرزش . 
- میگم بفرماین تو 
- نه مزاحم نمی شیم اومدیم یه خبر خیری به عرضتون برسونیم و این جعبه شیرینی را هدیه 
- آخه اینطوری که نمیشه ، مسعود ، مسعود مهمون داریم 

شوهرش مسعود در همین حین از پشت پنجره نگاهی می اندازد به حیاط و می گوید :
- منو صدا کردین
- آره ، مهمون داریم . 

او هم دستی به سر و رویش می کشد و از پله ها سرازیر میشود و دعوتشان می کند که بیایند بالا . در راه مادر در حالی که صدایش می لرزید با پچ پچ به گوش مسعود می گوید که انگار خبرهای ناخوشایندی در باره دخترشان که زندانی بود با خودشان دارند . 

با هول و ولا تعارف می کنند که بنشینند تا چایی برایشان بیاورند .  آنها هم می نشینند و نگاهی می اندازند به همدیگر و سپس غش غش میزنند زیر خنده :
- ببخشیدا ، بی ادبی نشه ، ولی ما نمیخایم مصدع اوقات جنابعالی بشیم فقط اومدیم ...

پدر حرفشان را قطع می کند و می گوید:
-  این حرفا چیه ، حالا یه چای میل کنین ، نمک گیر نمیشین

من  آن روز از لای در آنها را می پاییدم و حرفهایشان را دزدکی گوش . از ریخت و قیافه آن مهمانان ناخوانده فهمیدم که باید از افراد اطلاعاتی باشند و آمدند خبری در باره خواهرم سهیلا که به اتهام فعالیت های سیاسی دستگیرش کرده بودند به ما بدهند . دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و تاپ تاپ میزد . مادر بهم اشاره کرد که خاموش باشم و در اتاقم را ببندم . اما این کار را نکردم . یعنی نمی توانستم  افکار جنون آمیز و منفی به ذهنم فشار می آوردند . فکر می کردم حتما اتفاقی برای خواهر افتاده است .
آن دو نفر جعبه شیرینی را با مقداری پول دادند  به دست مادرم .  یکی از آنها که قلچماق تر و پشم و ریشش روی صورتش آویزانتر بود رو کرد به او و گفت :
- این شیرینی ازدواج دختر شما ( اشاره کرد به نفر پهلو دستش ) با آقا رضاست این 550 تومنم مهریه ش . انشاالله مبارکه

هنوز حرفش را تمام نکرده بود که سینی از دست مادر ول شد و او بیهوش افتاد روی زمین . آن دو نفر دوباره زدند زیر خنده .
من رفتم به کمک مادرم و سرش را گذاشتم روی سرم و لیوانی آب بر لبش . کمی که حال و احوالش جا آمد . آن دو نفر گفتند :
- ما دیگه مرخص میشیم .
پدر گفت :
- پس آقا رضا شما آق دومادین
 او هم چهره ای عنق به خودش گرفت و حرفی نزد 
پدر که از جا در رفته بود و خون خونش را میخورد سعی کرد خودش را کنترل کند و در حالی که دستانش را مشت کرده بود سرفه خشکی کرد و بریده بریده گفت :
- از شما پرسیدم شما دومادین ، چی بر سر دختر نازنینم آوردین 
رضا گفت :
- حالا خر بیار و باقالی پر کن ، گفتم نریم تو 
و سپس سرشان را  انداختن پایین و خواستند حرکت کنند  که پدر رفت در حیاط را قفل کرد و با صدای بلند گفت :
- نا نگین به سر دخترم چه بلایی آوردین نمیذارم برین 
- پیر خرفت از سر راهم برو کنار و با آتیش بازی نکن ، برو خدارو شکر کن که شماها رو ننداختیم هلفدونی آب خنک بخورین .
- من فقط میخوام بدونم که سر دخترم چی آوردین ، زنده س مو مو مرده س

 رضا دستش را برد به کلت کمری و از ضامن خارجش کرد و نشانه رفت به شقیقه پدر :
- اگه بخوای موی دماغمون بشی ، یه گلوله خرجت می کنم ، آره دخترت به اتهام جنگ با خدا و رسول خدا مفسد فی الارض شناخته شده و قبل از ازدواج برا این که به بهشت نره ، به عقد چن ساعته در آوردم و از باکره گی انداختمش . رفته جهنم حاجی جهنم . این مملکت اسلامیه ، صاحبش امام زمونه هر کی بخواد باهاش در افته باید بر افته .

مادر که از آشپزخانه کارد بزرگ و نوک نیزی بر داشته بود و زیر چادرش پنهان . مسعود را صدا کرد و رفت به سمتش و با چشمانی اشک آلود گفت که از خر شیطان بیاید پایین . 
رضا هم گفت :
- حرف زنتو بشنو و از خر شیطون بیا پایین . 
- زن چی میگی به دختر معصوم مون تجاوز کردن و کشتنش اونوقت میگی ساکت بمونم 
- درو واسشون واز کن . اصلا یه کلید دیگه دارم رو کمد آشپزخونه س . خودتون برین ور دارین ، 

رضا با مادر به راه افتاد و رفت به سمت آشپزخانه  . کشو را باز کرد و کلید را بر داشت . رضا لبخندی زد و سلاحش را  غلاف . اما همین که رفت کلید را بر دارد مادر از زیر چادرش کارد قصابی را  در آورد و مثل شیر شرزه چند بار فرو کرد به شکمش .
- قاتلای کثیف ، پست فطرتا ، تف به روح رهبرت ، به دخترم تجاوز کردین و کشتینش اونوقت می خواین ازتون تشکرم کنیم .
 رفیقش که فریادهای احتضارش را شنیده بود . در جا چند گلوله به سمت پدر شلیک کرد و دوید به سمت پله ها .


مادر با کارد خون آلود دوید به سمتم و گفت هر چه زودتر خانه را ترک کنم و خودم را نجات . چشمانش را خون گرفته بود و از خشم دندانهایش را بهم می سایید .
- من نمی رم ،  میخوام همینجا بمونم . 
-  می کشنت پسرم اونا رحم و مروت سرشون نمی شه  از گرگ درنده خونخوارترن ، ندیدی با خواهرت چی کار کردن . 
در نگاهش التماس بود و اشک . آمد جلو گونه ام را بوسید و سپس پنجره را باز کرد و هلم داد . پریدم بیرون .  در کنار در حیاط چشمم خورد به پیکر غرق در خون پدر . ایستادم و به زانو نشستم .انگار زمان از حرکت باز ایستاده بود و  عقربه ها خاموش . دستانم را گذاشتم در دستش و نگاهی به سر و صورتش . سپس مشت هایم را گره کردم و در را باز . تا رفتم پایم را به کوچه بگذارم 
از بالای پله ها تیری بسمتم شلیک شد .  


« 3 »



سهراب که از خانه زد بیرون . گیج و گنگ بود و از حوادثی که در خانه رخ داده بود شوکه . نمی دانست  چه باید بکند یا  به کجا برود .  فکرش کار نمی کرد و فقط اشکهای چشمهای مادر و پیکر غرق در خون پدرش در نظرش ظاهر میشد و پاهایش سست و بی رمق .  
 سرگردان در کوچه و خیابانها پرسه میزد و به دنبال راه و چاه . همه راه ها به بن بست ختم میشد و تاریکی . نمی دانست به سر مادرش چه آمده فقط صدای شلیکی از دور شنیده بود .
نفس هایش سنگین شده بود و از بس در عوالم رویاها غرق جلوی پایش را نمی دید و نمی دانست به کدامین سمت و سو گام بر میدارد . میخواست زمین دهان باز کند و او را ببلعد و از شر این زندگی نکبت بار و آکنده با جنون راحت شود . 
حس میکرد کسی را ندارد . آدمها در نگاهش مانند سایه هایی از ارواح پدیدار و رد میشدند و بوق ماشین ها و همهمه ها . شک نداشت که اگر بدست ماموران بیفتد پوست از تتنش می کنند و تکه پاره اش . از زندگی بیش از مرگ می ترسید .  زندگی ای که هر لحظه اش توام با وحشت و هراس بود و بی عشق و تپش .

دست برد به جیبش . چند اسکناس درشت پیدا کرد . انگار مادرش هنگام خدا حافظی در جیبش گذاشته بود . اوضاع و احوال را بالا و پایین کرد . رفت به سوی خانه یکی از اقوامش . همین که به نزدیکی های خانه رسید . از شکل و شمایل چند زن و مرد که در اطرافه می پلکیدند . حس کرد که دور و بر خانه مشکوک است  . راهش را کج کرد و تند و تند محل را ترک  . در حول و حوش شهر در کوچه تنگ و باریکی چشمش خورد به قهوخانه ای سنتی . به ساعتی که روی دیوار نمدار آویزان بود نگاه کرد . حوالی 12 ظهر بود . اسم این قهوه خانه را که پاتوق بعضی از دوستانش بود سالها قبل شنیده بود . شلوغ و پلوغ بود و برای خوردن املت صف بسته بودند .
بالاخره نوبتش رسید ، چایی و املت را بر داشت و رفت روی یکی از صندلی ها نشست . غذا با آنکه خوشمزه بود به دهانش نمی چسبید . فکر و خیال های سمج در مغزش وز وز می کردند و یک دم آرامش نمی گذاشتند . در کنارش چند نفر مشغول بگو و بخند بودند و لقمه های درشت می گرفتند . 
چایی را برد زیر لبش . برای اینکه تابلو نشود چند لقمه کوچک بر داشت . در همین حین پسری با قد متوسط و لباس پر از گرد و غبار در حالی که کلاه لبه دارش را تا ابروهایش پایین کشیده بود آمد کنارش نشست و بی آنکه نگاهی بهش بکند . با اشتها شروع کرد به خوردن و در همان حال زیر چشمی اطراف را می پایید . 
یکی از مشتری ها که انگار نشئه بود در انتهای قهوه خانه در حالی که سیگاری در لای انگشتانش می سوخت و پیشانی بندی سرمه ای داشت آواز کوچه بازاری می خواند .
کلاغا از آسمون میرن بسوی لونشون
 دسته های چلچله میرن به آشیونشون
 ولی من بدون او . چی بگم کجا برم
با یه قلب پر امید . هنوزم منتظرم
 سهراب که برای لحظه ای با آهنگی که انگار خوشش آمده بود و از فکر و خیال های آزار دهنده رها  . ناگاه از پشت شیشه چشمش افتاد به یک خودرو گشتی که درست در چند متری قهوه خانه ایستاد . چند نفر مسلح در داخلش نشسته بودند و به دقت اطراف و اکناف را تحت نظر . . 
خواست پا شود و بزند بیرون که دید فردی که بغلش نشسته بود . کلاهش را کمی جا بجا کرد و نگاهی زیر چشمی به او . تا دید دو نفر از ماموران وارد قهوه خانه شدند . مکثی کرد و دست برد به جیبش . انگار مردد بود . پا شد و در میان جمیعت ناپدید . همین که چند قدم از قهوه خانه دور شد خودرو گشتی که متوجه اش شده بود با سرعت آمد جلو و زیر پایش زد ترمز . او هم بیدرنگ در وسط جاده شروع کرد به دویدن .  در حین دویدن کلاه لبه دار از سرش  افتاد . سهراب  متوجه شد که او  یک دختر است و در لباس مردانه خودش را استتار  . ماموران خواستند بهش شلیک کنند که  فرمانده شان گفت :
- شلیک نکنید اون از افراد کلیدیه ،  زنده ش بیشتر از مرده ش ارزش داره . باید اطلاعاتشو از زیر زبونش بیرون بکشیم . 

با بیسم مورد را گزارش دادند و در همان لحظه گشتی ای که از مقابل می آمد  جلوی پایش ترمز زد . در جا چند نفر مسلح پریدند بیرون و به زانو نشستند و مسلسهایشان را به سویش نشانه . دختر گفت :  
- شلیک نکنید ، م .. م ... من

بعد حرکت کرد رفت به سمت و سویشان . 
- نزدیک نشو ، دستاتو ببر بالا و بر گرد .
روبروی خودرو ایستاد همین که یکی از ماموران آمد تا تفتیشش کند . مثل پلنگی چابک پرید به طرف آنها و ضامن نارنجک را که کشیده بود از دستش رها کرد و ناگاه انفجاری مهیب بگوش رسید . 
جمعیت در حول و حوش حلقه زدند و شروع به همهمه 
- عجب دختری ، فک کردم  یه مرده
دیگری می گفت : چن دقه پیش کنارم تو قهوه خونه نشسته بود و از پنجره چشاشو دوخته بود به بیرون . کلاهشو کشیده بود تا انتهای پیشونیش . منم فک کردم که  مرده ، عجب شجاعتی ، مث آب خوردن ضامن نارنجکو کشید و ... بمب
سهراب در میان جمعیت به صحنه نگاه میکرد و در بهت و حیرت فرو رفته بود . به یاد خواهرش افتاد .
آنطرفتر چند نفر مغموم نگاه میکردند و مادری فرزندش را در بغل گرفته بود و زار زار می گریست .


سهراب مدتها دربدر در گوشه و کنار آمیخته با بیم و هراس به سر برد . چندی هم در در خانه یکی از زاغه نشین های دستفروش . خانه های قوم و خویشان سوخته بود و تردد در آنها خطرناک . یک روز تصمیم گرفت که بر گردد به خانه و اوضاع را از نزدیک با چشمهایش ببیند . 

گله های ابر سیاه  سر تا سر آسمان را پوشانده بودند . باران نرم نرمک می بارید و ناگاه رعدها بر طبل ها کوبیدند و درخشش برق ها . شب بود و او با تغییر قیافه از پیچ خیابانی که به سمت خانه و کاشانه اش منتهی میشد با هوشیاری عبور می کرد  . بادها به چتری که در دستش بود چنگ میزدند و باران های موذی و تند به گونه اش . جاده ها خلوت بودند و بی رمق . 

بی کسی وجودش را در حجم تنگ و تاریکش می فشرد و هجوم کرکس های یاس و ناامیدی . افقهای سرسبز آینده در نگاهش رنگ باخته بود و تبدیل شده بود به بیابانهایی بی آب و علف ،  و در پشت سر همه پلها شکسته . مرگ گاهی در نگاهش دریچه ای بسوی رهایی از دردهایی که محصورش کرده بود جلوه میکرد و آزادی از غمهایی که  روح و تنش را به زنجیر کشیده بود . گهگاه هم به یاد سخنان مادرش در آخرین دیدار می افتاد :
- پسرم تو باید زنده بمونی ، تو تنها بازمونده ی این خانواده ایی 

نزدیکی های خانه به ذهنش زد که بهتر است از دیوار بالا برود و ابتدا سر و گوشی آب و سپس وارد حیاط . چرا که اگر ماموران کمین کرده بودند مفری برای فرار داشت . 
چند بار تلاش کرد از دیوار بالا برود اما موفق نشد . از اطراف چند کلوخه و آجر پیدا کرد و آنها را روی هم چید . نگاهی انداخت به حول و حوش و سپس از گرده دیوار کشید بالا . باران یکریز می بارید . و حیاط سوت و کور . پرید پایین . هنوز مشکوک بود . از پله ها رفت بالا ، خواست از روی رواق نگاهی بیندازد به داخل که ناگاه نور شمعی از لای پنجره به چشمم خورد . آیا قوم و خویشانش بودند و یا افراد اطلاعاتی .
رفت در کنج حیاط کنار حوض کمین کرد و منتظر . باد به پیکر شاخه ها چنگ می کشید و آسمان هنوز خشمگین . رعد و برق ها هر از گاهی دشت های تاریک افق را روشن می کردند و رعشه های ترس می پراکندند .  در گوشه ایوان ناگاه صداهایی گنگ که در شرشر باران از ناودانها محو می شدند شنید و در همانحال چهره جوانی قلچماق که کنار پله ها ایستاده بود با سیگاری روی لب  . خودشان بودند گشتاپوی حکومتی . نمی خواست بی گدار به آب بزند و خودش را به خطر . اما به شناسنامه اش احتیاج داشت . دنبال فرصت مناسب می گشت و باید منتظر .
نیم ساعتی گذشت و باران بند آمد . بوی شب بوها آسمان را آکنده بود . او اما دل و دماغش را نداشت که از هوای شسته و پاکیزه پس از باران با عطر و بوهای نابش لذت ببرد . دلش مانند کوره آتشفشانی گذاخته از درد و رنج بود و بی تابی . داغ از دست دادن مادر ، مرگ پدر ، شکنجه و قتل فجیعانه خواهر ، و چشم اندازهای  تیره و تاریک . 

ماموری که بر روی پله ها ایستاده بود ، سیگارش را که کشید پرتابش کرد توی حیاط . مسلسل را روی دوشش جا به جا کرد و پس از نگاهی گذرا به آسمان و ابرهای سرگردان . از پله ها آمد پایین تا دور و اطراف را چک کند . سهراب که شش دانگ حواسش به او بود از پشت حوض  خودش را کشید به بسمت درخت . از جیبش چاقو را در آورد و فشرد در کف دستش . قلبش تند تند میزد و هراسی غریزی در اعماقش .
نمی خواست باهاش درگیر شود و بی خود و بی جهت خود را به خطر . مامور چند بار سوراخ و سمبه های حیاط بزرگ و پر از گل و گیاه را گشت و رفت به سمت در . به آرامی بازش کرد و نیم نگاهی انداخت به اطراف . خلوت بود و سوت و کور . چند قدم رفت آنطرفتر و ناگاه در جنب دیوار چند تکه آجری که روی هم چیده شده بود نظرش را به خود جلب کرد .  دستی به آجرها کشید و به مثل گرگی اطراف را بو . رد پاها را بارانها شسته بودند و خبری هم در دور و بر نبود . با اینچنین مظنون شد . سلاحش را دو دستی فشرد و به حالت آماده باش وارد خانه شد . از فرط سراسیمگی فراموش کرد در را ببندد . داستان را با دو مامور دیگری که در داخل خانه بودند تعریف کرد . سپس به اتفاق رفتند داخل کوچه و آجرهایی را که چیده بودند چک . سهراب که قضیه را نمی دانست از فرصت بدست آمده تمام استفاده را کرد و از پله ها بالا کشید و بعد از جستجوی کوتاهی شناسنامه اش را که در زیر تشک تختخواب پنهان بود پیدا .
تند و تیز نگاهی انداخت به اطراف . همین که خواست بر گردد چشمش خورد به سلاح کمری یکی از مامورین روی میز با چند خشاب . برش داشت و همین که خواست بر گردد دید ماموران بر گشته اند . چشمشان خورده بود به رد پای کفش گل آلود در راهرو . بیدرنگ دست بردند به سلاح . یکی از آنها چراغ قوه اش را روشن کرد و در حالی که انگشتانشان را روی ماشه گذاشته بودند رفتند به سمت حیاط . زیر نور چراغ قوه دور تا دور خانه را تفتیش کردند اما اثری به چشم نمی زد . یکی از آنها گفت :
- باید همین دور و برا باشه . رد پاش رو قالی ها تازه س
دیگری گفت :
- شاید تو اتاقا پنهون شده باشه . آره همونجاس 


سهراب دید که زمان به ضررش پیش می رود و هر چه این پا و آن پا کند بیشتر توی مخمصه می افتد . وقتی دید آنها به سمت راهرو می دوند از پنجره با عجله پرید پایین و دوید به سمت در . یکی از ماموران متوجه شد و از روی ایوان  رگباری به سمت و سویش بست و سپس دستعجمعی دویدند به سمت کوچه . مدتی اطراف و اکناف را گشتند .خلوت و خاموش بود و مرغ از قفس پریده .




پس از چند روز زندگی در مناطق زاغه نشین ها دید که وضعیت امنیتی منطقه زرد و لباس شخصی ها مثل مور و ملخ در اطراف و اکناف پراکنده شده اند .  یک بار هم که در حوالی مسجدی در همان حوالی مشغول آمد و شد بود مورد بازجویی قرار گرفت و با محمل از دستشان خلاص . شبها هم بسیجی ها در خیابانها کشیک میدادند و مثل گشتاپو موارد مشکوک را بازجویی

شرایط هر روز سخت و سخت تر می شد و ماندن در آن زاغه ای که از ایرنیت و چوب ساخته شده بود  ناامن . اوضاع و احوال را بالا و پایین کرد و بی آنکه مقصدش را با دوستش در میان بگذارد کیف کوله پشتی اش را بر داشت و بعد از خداحافظی  راه افتاد به سمت شمال . از وضعیت جاده ها و تورهای بازرسی خبر های جسته و گریخته ای داشت و میدانست هر تردد آنهم با سلاح کمری در آن شرایط مرادف درگیری است و مرگ  . راه و چاره دیگری هم نداشت باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب میکرد و فرجه ای می یافت تا نفسی تازه کند و آنگاه آینده اش را ترسیم .

سوار مینی بوس شد . رفت روی یکی از صندلی های عقب کنار زن میانسالی که یک زنبیل پر از خرت و پرت در کنار پایش به چشم میخورد نشست .
شیشه پنجره کنار دستش را کمی پایین کشید . باد گرمی به صورتش خورد پشیمان شد  دوباره آن را بست . زن میانسالی که در کنارش نشسته بود لبخندی زد . سهراب از میان شیشه ها نگاهش را پرداد به چشم اندازهای اطراف و رفت به عالم رویا .
به ساعتش نگاه کرد . دو ساعت و اندی در راه بود و زمان به کندی می گذشت . کلافه بود و هزار فکر و خیال از سر و کولش بالا میرفتند . نمی دانست چه پیش خواهد آمد . میخواست به خانه یکی از دوستان پدرش در یکی از شهرهای شمالی برود . در کودکی به همراه خانواده چند بار به آنجا رفته بود و خاطرات شیرینی از آن مسافرتها بیادگار . بخصوص از طبیعت بکر و دست نخورده  و آدمهای ساده و بی شیله پیله اش . دوست پدرش که اسمش شهروز بود همیشه او را پسرم خطاب میکرد و نگاه بسیار مهربانی داشت . 
در همین هنگام مینی بوس ترمزی زد . سه نفر جوان ریشو سلامی کردند و با نگاهی مرموز به سرنشینان وارد شدند . سهراب در جا فهمید که از امنیتی ها هستند . دست و پایش را گم کرد . یک آن نمی دانشت چه باید بکند . زیب کوله پشتی اش را که در میان پاهایش بود باز کرد و در حالی که قلبش تندتر از همیشه می تپید . کلت را بر داشت و همین که رفت تا در بغلش بگذارد . زن میانسالی که در کنارش چرت میزد چشمش افتاد به آن . یک لحظه دستپاچه شد و رنگ و رویش را باخت . سهراب با پچپچه گفت که آرام باشد و سر جایش بنشیند . 
یک نفر از آن سه نفر در همان صندلی های میانی نشست و دو نفر دیگر پس از ورانداز کردن مسافران یک راست آمدند به صندلی عقب کنار سهراب . یک آن نفس در سینه اش حبش شد و تنش از ترسی ناخودآگاه داغ . فهمیده بود که به ریخت و قیافه اش ظنین شده اند . هر سه مسلح به سلاح کمری بودند . آنها بر اساس خط و خطوطی که بهشان داده بودند در میان جاده ها زمانبندی شده وارد مینی بوس ها می شدند و اگر مواردی مشکوک میدیدند تفتیش . 
زن میانسال که دانه های عرق را روی پیشانی سهراب دید . کمی از جایش جابجا شد و گره روسری اش را باز و بسته کرد و سپس از زنبیلش سیبی در آورد و داد به دستش :
- بخور پسرم ، جبهه بودی خسته ای . 

سهراب که اصلا در باغ نبود و میدانست که در بد مخمصه ای افتاده است . مثل کسی که از خواب پریده باشد . نگاهی به چهره اش انداخت و سیب را از دستش بر داشت . 
- بخور پسرم ، عینهو کپی برادر شهیدتی که خرمشهر 

سپس زد زیر گریه . سهراب که داستان را فهمیده بود دستی گذاشت روی شانه اش و دلداریش داد و گفت :
- مادر چرا گریه میکنی ، تو باید به پسرت افتخار کنی که برا اسلام جونش رو تو کف دستش گذاش
- اما اگه توام شهید بشی ، من باید چیکار کنم ، من ... من خودمو می کشم .
- میشه این سعادت نصیبم بشه ، یعنی منم میرم پیش برادر شهیدم تو بهشت

آن دو نفر امنیتی که در کنارشان نشسته بودند با بهت به هم نگاهی کردند و رو دست خوردند . فکر کردند که سهراب با آن وضع و قیافه گرد و غبار گرفته و مغموم از جبهه می آید . پس از پچپچه ای کوتاه از تفتیش پشیمان شدند . پس از آن سهراب در حالی که زیر چشمی اطراف را زیر نظر داشت خودش را زد بخواب . 
نیم ساعت بعد آن دو نفر به اتفاق همراهشان به آرامی از جایشان بلند شدند و پیاده . سهراب که دید اوضاع و احوال به خیر و خوشی گذشته است . به زن میانسالی که در کنارش نشسته بود نگاهی کرد و گفت :
- مادر نمی دونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم .
- تو جای پسرمی ، اونم تو گوهر دشت کرج زندونیه . اونو به اتهام مجاهد بودن دستگیر کردن و 6 ماهه انداختنش سلول انفرادی . هر هفته میرم از قائمشهر برا ملاقاتش اما اون جونورا اجازه ملاقات بهش نمی دن . چن بار اعتراض کردم اما با مشت و لگد ازم پذیرایی کردن . بخدا اینا از اون صدام بی همه چیزم بدترن . ازشون پرسیدم آخه جرم پسرم چیه . گفتن از کیفش روزنامه منافقین پیدا کردیم . آخه در کجای دنیا آدمو واسه داشتن یه روزنامه 6 ماه به سلول انفرادی میندازن . اونم تو سلولهای مخوف گوهر دشت . میگن بلایی به سرشون می آرن که همون روزای اول روانی میشن . حسابشو بکن اگه دختر بود چی میشد اونم تو چنگ این گرگایی که به خواهر و مادر خودشون رحم نمی کنن .

اشک امانش نداد . 

- ببخش پسرم که سرتو درد آوردم . 
- منم حال و وضعم بهتر از شما نیس . اگه بخوام براتون شرح بدم ، میدونم که  وضع و روزتون ازینم که هس ، بدتر میشه . 

دست برد به زنبیلش و دستمالی در آورد و گره اش را باز . چند اسکناس بر داشت و گذاشت به دست سهراب 
- آخه مادر
- آخه نداره ، گفتم تو جای پسرمی ، من کمی اونطرفتر پیاده میشم 

سپس زنبیلش را بر داشت و از کنارش پا شد . با راننده صحبتی کرد و انگار او را می شناخت . سپس چند صد متر آنطرفتر پیاده شد و در کنار جاده دستی تکان داد . 

سهراب کتاب مادر نوشته ماکسیم گورکی را از ساکش بیرون می آورد و شروع میکند به خواندن . کم کم چشمانش گرم می شود و میرود به خواب . معلوم نبود چه مدت خوابیده بود اما ناگهان متوجه می شود که دستی  میخورد به شانه اش . چشمانش را باز می کند و می بیند که راننده است . 

- جوون اینجا آخر خطه ، 
- ببخشید خواب موندم ، 
- حتما خسته ای 
- آره ، اما حالم خوبه ، دستتون درد نکنه که بیدارم کردین ، 
- راسی ، سفارشتو اون زن که کنارت نشسته بود بهم کرده ، خواهرمه 
- راس میگین ، چه خواهر شجاع و مهربونی دارین ،  مدیونشم 
- خب ، نگفتی این تنگ غروب میخوای کجا بری ، دوستی ، قوم و خویشی این دور و ورا داری
- خدا کریمه ، یه جایی پیدا می کنم 
- یعنی سرپناهی نداری
- اینجا کجاس 
-  اینجا یه روستایی نزدیک شهر بابله ، پر از گرگهای درنده ، اگه  بخوای پاتو از مینی بوس بذاری بیرون ، اونم تو این وقت شب ، آش و لاشت می کنن 

سهراب به خودش لعنت فرستاد که چرا خوابش برده است آنهم در آن شرایط خطرناک . کمی این پا و آن پا کرد و گفت :
- ازتون تشکر می کنم ، سلاممو به خواهرتون برسونین

- مث اینکه تو باغ نیسی پسر ، من میگم نره تو میگی بدوش  ، بیا این کیسه برنجو بذار رو دوشت و پشت سرم حرکت کن . تو راه سرتو بنداز پایین و هر کیم به من سلام و علیک کرد تو چیزی نگو . 

سهراب با خودش گفت نباید به هر کسی مظنون باشد .  کیسه برنج را انداخت روی شانه اش و سرش را پایین . ربع ساعتی راه رفتند . وقتی مقابل خانه رسیدند .  نگاهی به حول و حوش انداخت . تاریک بود و جایی را نمی شد دید . روی ایوان خانه دو فانوس آویخته بود و در کنار حیاط دو گاو فربه  زیر درختی کهنسال نشسته . 
هنوز از پله ها بالا نرفته بود که بوی ماهی سرخ شده به مشامش خورد و او که مدتها بود غذای چرب و نرمی نخورده بود دهانش آب افتاد .  راننده که اسمش صمد بود چند بار سرفه ای کرد  . زنش که روسری سرمه ای بر سر داشت آمد به رواق . 
- سهیلا مهمون داریم
- قدمش روی چشم ، 

سهراب کیسه برنج را بر زمین گذاشت و لباسش را تکاند و لبخندی زد :
- ببخشیدا که مزاحم شدم . 
- تعارفات را بذارین کنار ، بفرمایین داخل

وقتی که وارد خانه شد دید دو دختر زیبا بدون روسری در حالی که گیسوان بلندشان روی شانه های ریخته بود به چهره اش لبخند میزنند . صورتش از خجالت کمی سرخ شد . زن صمد گفت :
- راستی ، دخترام هستن ، مهین وشهین ،  من میرم سفره رو بچینم
دخترانش زیر چشمی او را تحت نظر داشتند و با هم پچپچه میکردند و می خندیدند . 

پس از شام صمد میرود پیچ رادیو قدیمی اش را که روی طاقچه بود باز می کند و میگذارد روی رادیو مجاهد ، پارازیت دارد :
دستاورد سال اول مبارزه مسلحانه ما بسیار بود تا حدی که رژیم امروز بی‌آینده شده است… کلیه کاندیداهای رهبری پس از خمینی یعنی مقاماتی که می‌توانستند رهبری رژیم کنونی را بعد از او به دست گیرند ... به هلاکت رسیدند

پارازیت بیشتر و بیشتر شد . صمد رادیو را خاموش می کند و می رود کنار سهراب و دستش را می گذارد روی شانه اش :
- من که چشام با این ترورها آب نمی خوره . آخوندا شاه نیستن که به جای کشت وکشتار بذاران از مملکت خارج بشن . اونا بعد از 1400 سال دستشون رسیده به قدرت . میدونن اگه بهش سخت و سفت نچسبن تاریخ دیگه فرصتی بهشون نمی ده  . منظورم این ترورها آب تو هاون کوبیدنه
- فکرشو بکن ، اگه همین الان پاسدارا بریزن اینجا ، من اگه از خودم دفاع نکنم چی می شه ، یا با گلوله ها آبکشم می کنن یا دستگیرم و بعدش اعدام ، این یه نوع دفاع شخصیه .
- بقول شیخ محمد خیابانی : ترور، تولید آنارشی می‌کند. ناامنی می‌افزاید و وجدان دمکراسی را از راه حقیقی خود منحرف می‌سازد. ترور بعنوان یک وسیله مبارزه منفور و مردود تمام فرقه‌های جدید می‌باشد. فرقه ما هرگز نمی‌تواند طرفدار آن باشد .
- آره ترورهای کور تولید هرج و مرج میکنه ، اما این عملیاتا ترورهای کور نیس ، یعنی جنگ انقلابی رو نباید با تسویه کردن خرده حسابا اشتباه گرفت .

- این ترورا کندن یه تار مو از تن خرسه ، وقتی نتونه مردمو به خیابون بیاره  . تبدیل میشه به ترقه بازی های بچه گونه . مردمو بیشتر میترسونه و سودشو این دیوثا میبرن .  خب من فردا صب زود باید برم سر کار . بهتره یه مدت همین دور و ورا بار و بندیلتو بندازی و آبا که از آسیاب افتاد اونوقت تصمیم بگیری . با این تورهای بازرسی و جک و جونورایی که تو خیابونا ریختن . اگه بخوای تردد کنی در جا میگیرننت و سر به نیستت می کنن . تصمیمش با خودته ، اگه بخوای فردا صب علی الطلوع تو رو به محمود آقا معرفی می کنم . 75 سالشه . تک و تنهاس ، آدم دل زنده و با مرامیه



سهراب صبح که از خواب  بلند شد دید صمد رفته است سر کار . دخترانش بهش گفتند که او را به خانه محمود آقا که 20 دقیقه ای راه بود می رسانند . خودش را جمع و جور کرد و بعد از خوردن چای به همراهشان به راه افتاد . 
دور تا دورشان را مزارغ و درختان سبز احاطه کرده بودند و هوای پاک و شسته و زلال . مهین و شهین در حالی که دستهای هم را گرفته بودند  با هم در راه حرف میزدند و می خندیدند . سهراب که انگار همه اندوهان را برای مدتی کوتاه از یاد برده بود ، نگاهش شاعرانه پر می کشید به مناظر بکر و چشم اندازهای دست نخورده . قله دماوند در دور دستان افق زیبایی جادویی ای داشت و درختان انبوهی که اطراف و اکناف را پوشانده بودند .
. در طول راه گهگاه به مهین که موهای بلند و بور و چشمان زاغ و زلالی داشت زیر چشمی نگاه می کرد او هم متوجه شده بود و با خواهرش پچ پچ میکرد و سپس شادمانه در میان گندمزاران در طول راه در پی هم می دویدند و می خندیدند .
فاصله 20 دقیقه ای انگار در یک پلک بهم زدن تمام شد  خانه محمود   بالای تپه ای سبز با چشم اندازهای دست نخورده و چشمگیر بود . خانه ای آجری با پله ها و رواق چوبی . 

محمود آقا روی ایوان سرش روی زانوانش بود و در خواب . شهین ابتدا گلی را که در کنار پله های حیاط عطرش را بی دریغ به آسمان می افشاند بو کرد و سپس آهسته او را صدا زد  .محمود به خود تکانی داد و دستی به چشمانش کشید . وقتی دختران را دید ، لبخندی محبت آمیز بر چهره اش نشست . عصایش را از کنار دستش بر داشت و به زحمت بلند . آنها را در آغوش کشید و شروع به صحبت . 
از اینکه سهراب برای مدتی به خانه اش آمده بود خوشحال شد و در همان لحظات نخست باهاش اخت . تمام سرمایه اش گاو و گوسفندانش بود همه را سپرد به دستش . 
- پسرم من آفتاب عمرم لبه بومه ، چشام خوب نمی بینه و همیشه مریض احوال  . خدا تو رو به من رسونده
 - من اما اومده مدت کوتاهی مزاحمتون بشم ، بعد زحمتو مرخص می کنم 
- یه روزم که اینجا باشی غنیمته ، پیری و تنهایی ، قول میدم بهت خوش بگذره 

دخترها که خداحافظی کردند ، محمود رفت شرابی کهنه را که در کمد قدیمی پنهان کرده بود بر داشت و با دو جام گذاشت روی میز :
- اینم برا اولین روز آشنایمون . 
سهراب که تا بحال لب به مشروب نزده بود و از سویی کنجکاو نتوانست دستش را رد کند . 
- پسرم ، من اهل نماز و روزه نیستم ، سیر و سلوکم مشروبه ، معتقدم باید خوش بود و از زندگی لذت برد . نه بهشتی هست نه جهنمی ، حقیقت همین شراب و شادیه ، اونم تو این دور و زمونه .  صب غم شب درد ماه اندوه سال ماتم هی عزاداری و ناله و گریه . خب چی میگی ، اصلا نمیخواد بگی ، میدونم تو دل جوونا چی میگذره ، 

بعد بطری شراب را باز می کند و جام را میدهد به دستش : 
- گور بابای آخوندا و جد و آبادشون ، هر چی اون حرومزاده ها بگن حرومه ، بدون که حلاله  به سلامتی 

سهراب اولین گیلاس را که میبرد بالا ، از طعمش خوشش می آید و نرم نرمک احساس می کند که تن و بدنش دارد گرم می شود و احساس خوش در تار و پودش . دومین گیلاس را که بالا میبرد  شنگول تر می شود و مست می کند و با هم شروع می کنند به آواز :
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
 که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. 

چند ماهی گذشت و سهراب کم کم با شرایط خو گرفت و خودش را با اوضاع و احوال آنجا منطبق . در دلش اما اندوهان گذشته و حوادثی که گذشته بود باقی مانده و هر از گاهی مانند کوهی از آتشفشان فواره میزد و روح و جانش را آتش . از درد در خود فرو میرفت و در خودش مچاله . میرفت در گوشه ای اشک می ریخت و مشت هایش را محکم به دیوار می کوبید و یا در پهنه بی در و پیکر دشت و صحراها شروع میکرد به فریاد زدن . 
از سوی دیگر جوانه عشقی در دلش شکفته شده بود و ذرات وجودش را مسحور . نگاههای نافذ  مهین و لبخندهای پنهانی اش مانند تیری بر قلبش اصابت کرده بود و هر روز گیرایی و جاذبه اش بیشتر و بیشتر می شد .
مهین  گاه و بیگاه و به بهانه های گوناگون می آمد به خانه محمود . از شانه های ستبر سهراب از طرز نگاه از موهای بلند و سیاهش و لحن حرف زدنش خوشش آمده بود . در حالی که با هم حرف میزدند به چشمان هم خیره میشدند و جاذبه ای پنهانی آنها را به سوی هم می کشید . در هنگام برگشت از خانه محمود ،  سهراب باهاش راه می افتاد و او را به خانه میرساند . در راه با او از کتابهایی که خوانده بود و شاعرانی را که دوست داشت حرف میزد از خاطرات تلخ و شیرین و رویاهایش . یکبار هم وسطای راه بی آنکه خود بخواهند دستان هم را گرفته بودند و عاشقانه گام بر میداشتند . 
روز و شب های مهین آکنده شده بود از عطر و بوی سهراب . از نگاهش ، از لحن کلام و صمیمیت اش . انگار با بقیه مردها که از زنها تنها یک چیز میخواهند فرق داشت . چشمانش پر از راز و رمز بود و سخنان هایش جذاب . 
سهراب هم همین احساس و عواطف را در رابطه با او داشت . از زیبایی اش ، از چشمان زلالش از محبت بیدریغش و لبخندهای سحرآمیز و مسحور کننده اش . 
هر دو منتظر آن اتفاق مبارک بودند . اتفاقی که در راه و مسیر هر عاشق و دلده ای می افتد و پس از آن ناگاه  هستی و نیستی شان را زیر و رو . 

مهین چند بار حس کرده بود که در مسیری که به سمت خانه محمود آقا می رفت کسی او را تعقیب می کند . مثل سایه ای از وحشت . جرئتش را نداشت که با سهراب در میان بگذارد . برای همین در طول راه دلش از ترسی پنهانی می تپید و آزارش میداد .


تا اینکه در آن روز از پشت بوته های تمشک وحشی ناگاه چشمش افتاد به مرد چارشانه و قوی هیکل همان کسی که مدتها سایه به سایه تعقیبش میکرد . او را شناخت ، عبداالباقر یکی از بسیجی های بدنام بود که در دهکده ای چند کیلومتر آنسوتر  زندگی میکرد   .  شروع کرد به دویدن . عبدالباقر هم بلافاصله سوتی کشید و یک نفر دیگر  که صورتش پر از پشم و ریش بود کمی آنطرفتر  پدیدار  . با هم در پی اش دویدند . عبدالباقر فریاد زد :
- وایسا بخدا کارت ندارم

مهین بی آنکه به داد و فریادهایش وقعی بگذارد سرعتش را بیشتر کرد  . نفسش بند آمده بود و پشت سر هم سرفه . تا اینکه پایش به چاله ای افتاد و   محکم خورد به زمین . پا شد خواست بدود که دید نمی تواند پایش بدجوری پیچ خورده بود و بشدت درد . با اینچنین لنگ لنگان خودش را کشید . عبداالباقر که دیده بود مرغ در تله افتاده است و نمی تواند از دستش فرار .  ریشخندی زد و در مقابلش ایستاد . به دوستش که بیشتر به نوچه اش میخورد اشاره کرد که تنهایشان بگذارد و  فردا صبح به کلبه ای که در همان حوالی قرار داشت بر گردد . او ابتدا مکثی کرد و بنظر میرسید که از غنیمتی که به دست آورده اند سهمی میخواهد  اما از آنجا که او را میشناخت پشیمان شد و به راه افتاد . عبدالباقر سپس رو کرد به مهین و گفت  :
- پس از دسم فرار می کنی کوچولو
- چی از جونم میخوای ، بذار برم
- راه باز و جاده دراز 

 رفت  قدمی بر دارد اما نتوانست . همانجا نشست . کفش و جورابش را در آورد و نگاهی انداخت به مچ پایش . خواست با زانوانش حرکت کند که عبدالباقر چند قدم آمد جلو و دستی گذاشت به لای دو پا و دست دیگر به پس گردنش و بلندش کرد و انداختش روی شانه هایش .
مهین با دو دستش به سر و صورتش می زد و  مایوسانه جیغ و فریاد . در آن نقطه پرت و مزارع زرد گندم و درختان وحشی و کهنسال نه خانه ای به چشم می خورد و نه عابری . انگار که سالهای سال کسی از آن منطقه عبور نکرده است . همه جا سوت و کور بود و خاموش . عبدالباقر وقتی که دید او دست بر دار نیست با دو دستانش بلندش کرد و انداخت روی زمین . نشست روی شکمش . دستهایش را گذاشت زیر زانوانش و زل زد به چشمانش . سپس قهقهه ای  سر داد . مهین که دید بدجور در مخمصه افتاده است و کاری از دستش ساخته نیست تفی پرتاب کرد به صورتش . عبدالباقر با کف دست صورتش را پاک کرد و گفت :
- دختر بدکاره ، با تو نمی شه مث آدم برخورد کرد . بگو تو خونه اون بی دین چیکار می کردی
- بی دین کیه
- محمود آقا
- به تو ربطی نداره ، بی دین یا مسلمون
- پس برات کافر و مسلمون فرقی نداره ، دختر هرزه  ، اونا دشمن اسلامند ، از اسرائیل و آمریکا دستور می گیرن میخوان روحانیتو از بین ببرن
- اصلا اینطوری نیس ، من اصلن به سیاست میسات کاری ندارم 
- پس با اونا همدسی ، برا همین هفته ای هفت روز اون دور و ورا می پلکی ، اون پسره کیه که باهاش زندگی می کنه و تو روز و شب باهاش لاس  .
- گفتم به تو ربطی نداره 
- داری غلطای زیادی میکنی ، من بسیجی ام چشم و گوش نظام ، اونوقت تو دو تا چشام  نیگا می کنی و دروغ می گی 

چند سیلی محکم زد به صورتش . سپس لحظاتی خاموش ماند و با ز  دوباره مثل آدمی که سادیسم دارد چند سیلی کوبید به صورتش . همین که رفت با سر انگشتانش لبهایش را لمس کند . مهین گازش گرفت . این بار عبدالباقر بشدت از کوره در رفت و پیراهنش را  جر داد . و سوتینش را پاره . سرش را گذاشت میان پستان هایش و بو کشید و گفت :
-  بوی حوری های بهشتی میشنوم ، عجب غنیمتی ، حلال تر از شیر مادره ، اگه یه پسر هم بودی ولت نمیکردم چه برسه به دختر باکره که با دشمنای نظام سر و سر داره .

 با زبانش چند بار گونه اش را لیسید و سپس دست و پا و دهانش را بست و انداخت روی دوشش و حرکت کرد به سمت کلبه ای کوچک که در همان حوالی قرار داشت . 


نیمه های شب بود که سهراب شنید کسی در حیاط خانه صدایشان می زند . فانوس را  در دستش گرفت و  با عجله رفت در ایوان . صمد آقا  بود . از رنگ و رویش معلوم بود که اتفاقی افتاده است . سهراب ازش خواست بیاید بالا . تشکری کرد و گفت :
- دخترم مهین اینجاست
- نه چطور مگه 
- بعد از ظهر  مادرش فرستاد اینجا اما دیگه بر نگشت
- ما که ندیدیم 

سپس فانوس و چراغ قوه ای در دست گرفت و با صمد به راه افتاد . تاریکی در همه سو بال گشوده بود و بادها زوزه کنان خود را به گندمزاران و شاخه و برگهای درختان میزدند . چند ساعتی در آن حوالی به گشت پرداختند و فریاد کشیدند اما انگار  رد و اثری پیدا نبود . سهراب ازش خواست که بر گردند و هوا که روشن شد به جستجویشان ادامه دهند . صمد اما نشست روی زمین و سرش را گذاشت به روی زانوانش و مثل بچه ای شروع کرد به گریه .
- باشه با هم همینجا می مونیم گرگ و میش که شد ادامه میدیم .
حال و روز سهراب هم بهتر از او نبود . دردی کشنده در دلش چنگ میزد . نمی دانست چه باید بکند . افکار جانکاه به روح و جانش فشار می آوردند و او را به صلابه می کشیدند . میخواست فریاد بکشد و خودش را به مثل موجی شرزه و عاصی به سنگ و صخره بکوبد و نیست و نابود شود .

گرگ و میش که شد دوباره به  گشت ادامه دادند . تا اینکه ناگاه چشمشان به روسری مهین افتاد . روی شاخه ای آویزان بود و در باد به اینسو و آنسو میرفت . دویدند اما دستش نزدند .در همان اطراف تمام سوراخ و سمبه ها را گشتند . وقتی رد پایش را پیدا کردند . صمد از جیبش چاقویی در آورد و در مشتش فشرد . سرشان را خم کردند و رد پا را از میان راهکوره ای که به سمت جنگل میرفت  دنبال . 
در کنار کلبه چشمشان افتاد به یک موتور سیکلت . صمد فهمید که موتور عبدالباقر است . از قدیم  و ندیم با هم  خرده حساب داشتند و سایه هم را با تیر میزدند . 


انگشتش را گذاشت روی لبش و به سهراب گفت که سکوت کند . رفتند لای بوته ها کمی آنطرفتر کمین کردند و منتظر . مدتی دندان روی جگر گذاشتند اما خبری نشد . سهراب چاقو را از دست صمد گرفت و گفت که میرود سر و گوشی آب بدهد .


سهراب که متشنج بنظر میرسید و ناآرام . به آرامی دستی زد به شانه صمد و در گوشش پچ پچ . خم شد بند کفش هایش را سفت بست .  سپس چاقو را از دستش بر داشت و رفت تا سر و گوشی آب دهد . از لای خاربوته ها آمد بیرون  و نگاهی انداخت به اطراف. سپس سینه خیز خودش را کشاند جلو . وقتی به پشت  کلبه رسید سعی کرد از لای چوب ها به داخل نگاه کند . اما همه جا پوشیده بود  . خودش را خم کرد و چند قدم رفت جلو . گوشش را گذاشت روی در . هیچ صدایی نمی آمد . بدن تبدارش غرق عرق شده بود و تپش قلبش تندتر . دستش را گذاشت روی دستگیره و بسرعت بازش کرد . چشمش افتاد به پیکر بی جان عبدالباقر که قمه ای نشسته بود به وسط سینه اش و آنطرفتر پیکر غرق در خون مهین . در همین حین صمد خودش را به او رسانده بود . دوید بطرف دخترش . سرش را گذاشت روی زانوانش . دست برد به نبضش . با صدای بلند گفت :
- خدا رو شکر زنده س . زنده . زود باش باید برسونیمش دکتر .






چند روز گذشت . محمود آقا در رواق خانه اش نشسته بود و دلواپس . کتابی هم در دستش . چند بار باز و بسته اش کرد و جملاتی را خواند اما دید که حال و حوصله اش را ندارد . یک هفته بود که از سهراب خبری نداشت . کلافه بود و سر درگم . تمام شب بیدار مانده بود و با خودش در جدال . نمی توانست  آنهمه راه را با پای پیاده به خانه صمد طی کند و قضیه را سئوال  . هیچ چیز هم در دم دستش نبود . 
به زحمت از پله ها آمد پایین و نگاهی انداخت به آسمان . خورشید بر فرق درختان می درخشید و باد ملایم صبحگاهی گونه هایش را نوازش . زانوانش درد میکرد و کمرش تیر می کشید . بیخ کنده درخت تکیه داد و سپس به افقهای غمزده دور خیره شد . با خودش گفت :
- نکند بلایی سرش آورده باشند . از این جونورها هر چیز بگی بر میاد . مگه با پسر صادق خان  اینکارو نکردند . حتی بعد از کفن و دفنش ،  جسدشو از خاک بیرون کشیدند و با طناب بستند به وانت و روستا به روستا کشیدنش تا مردمو بترسونن . اینا روح مغولها رو سفید کردن . 

همانطور که با خودش حرف میزد چشمش افتاد به دو موتور که با سرعت بسمت و سوی خانه اش می آمدند  . یکی از آنها جعفر دوست عبدالباقر بود که در کلبه جسد غرقه به خونش را پیدا کرده بود . 
محمود ابتدا فکر کرد که سهراب است اما در جا با خودش گفت که او موتور ندارد . بعد فکرش رفت به سمت  ماموران دولتی  که او را خوب میشناختن و از قدیم و ندیم آبشان به یک جوی نمی رفت :
- آره باید خودشون باشن ، گشتاپوهای حکومتی

موتور سوارها که رسیدند . نگاهی به ریخت و قیافه شان انداخت . اگر کارد می زدیشان خونشان در نمی آمد . وقتی که از موتور پیاده شدند به سمتشان دستی تکان داد . آنها که شرارت از نگاهشان زبانه میکشید پاسخی ندادند . خواست عصایش را بر دارد و از جایش بلند شود که جعفر پوتینش را گذاشت روی شانه اش و گفت :
- همین جا بتمرگ 
بعد سیگاری روشن کرد و نگاهی به همراهش . تند و تند چند پک پشت سر هم زد و سپس سیگارش  را فشار داد به پیشانی محمود و خاموشش کرد . با تشنج شروع کرد به دورش قدم زدن و فکر کردن . بعد رو کرد به همراهش که لباس پاسداری به تن داشت و گفت :
- شروع کنیم 
- باشه شروع کنیم

با زانو نشست مقابل محمود . غضبناک نگاهش کرد و گفت :
- چن تا سئوال ازت می کنم میخوام خوب جواب بدی ، اگر بخوای سرمونو شیره بمالی ، تورو با خونه ت آتیش میزنم . جزغاله ت می کنم . شیر فهم شد . 

محمود سرش را بر گردانده بود و نگاهش به آسمان . انگار میدانست که چه فکر و خیالی در سرشان می گذرد  . 
- پیر خرفت گفتم شیر فهم شد یا حالیت کنم 
- سئوال کنین جوابتونو میدم .
- داری راه میای خوبه ، میخوام بدونم ، اون پسره که با مهین سر و سری داره کیه 
- پسره ، آه منظورتون اون اون ... کدوم پسره
- دیگه داری اون روی سگمونو بالا میاری من حال و حوصله دودوزه بازی ندارم . 

چند لگد محکم زد به چانه اش . بطوری که دندانهایش در جا خرد میشوند و خون از دهانش شتک . 
- من آب از سرم گذشته ، بالاتر از سیاهی که رنگی نیس . من چیزی ندارم به شما بگم . هر کاری که میخواین بکنین
- دیوث ، اون پسره زده دوستمو کشته ، اونوقت برا من شر و ور میگی 
- شماها حقتونه 

اشاره کرد به همراهش و گفت که آن تبر را که در کنار درخت  افتاده بود بر دارد .  سپس دو دستش را به پله های چوبی می بندند و جعفر با توپ و تشر می گوید :
- دیگه بیشتر ازت سئوال نمی کنم . اگه بخوای خودتو به موش مردگی بزنی کارت تمومه .

وقتی با سکوتش مواجه میشود به همراش اشاره ای می کند و او  با یک ضربه محکم تبر ، چهار انگشتش را قطع می کند . محمود با آنکه درد به مغز استخوانش رسیده بود آه و ناله ای راه نمی اندازد . نگاهی از سر خشم می اندازد به قد و قامتشان و به چهره شان تف .


دست دیگرش را باز می کنند و سپس او را  کشان کشان به داخل خانه می برند و زیر ضربات مشت و لگد آش و لاشش می کنند . سپس به روی سرش نفت می ریزند و در حالی که قهقهه های مستانه سر میدادند  با خانه در آتشش  می کشند . سپس سوار موتور می شوند و بسرعت به سمت خانه مهین می روند ...



« 4 »

دستانش را گذاشت بود در دست مهین که بر روی تخت خوابیده بود . گرمای تنش را احساس می کرد و ضربات قلبش را . چند دانه اشک هم روی گونه اش . در نگاهش باران ، در دلش باران از آسمانش باران و در  خاطراتش باران . باران باران می بارید و گویی این باران های پی در پی  سر باز ایستادن نداشت . هرگز خیال نمی کرد که زندگی اش در این مسیر طوفانی و  پر فراز و نشیب بیفتد و تمام آرزوهایش پرپر . 
اگر چه خواهرش سیاسی و عضو سازمان بود او اما گرایشی به هیچ دسته و گروهی نداشت . سرش توی کار خودش بود ،  کتاب خواندن را دوست داشت . بخصوص کتابهای تاریخ . گهگاه هم به همراه دوستانش میرفت به کوهپیمایی . عاشق طبیعت بود . صدای برگ و باد ، هماغوشی رود و دریا ،  آواز دلنشین پرندگان ، چشم اندازهای بکر جنگلها ، سواحل سبز و هیاهوی بی شکیب امواج از خویش بی خویشش میکرد و به بیکرانهایش پرواز . 
نجوای کبوتران را می فهمید ، سنفونی سکوت و خاموشی را و راز کهکشانهای بی پایان را . 
اما اکنون در تونلی از یاس و ناامیدی افتاده بود . تونلی که به تاریکی های بی انتها ختم می شد . پشت دیوارهای بن بست فریادهایش در گلو خفه میشد .  چشمانش جایی را نمی دید . پاهایش خسته بود و لحظاتش آکنده از کابوس . انگار مرده ای متحرک بود و یا مدفون در تابوت .  
وقتی خبر مرگ دردناک محمود را برایش آوردند . یک آن سرش سیاهی رفت و گیج و گنگ شد . زمین را در زیر پایش احساس نمی کرد . توگویی تیری بر قلبش نشسته است .  محمود نگاهش را نسبت به دنیا تغییر داده بود . عینک رنگین و خیالی را که از کودکی بر چشمهایش داشت در آورده بود و جهان را آنگونه که هست بهش نشان  . شب که میشد روی رواق بساط عیش و نوش بر قرار میکرد و برایش رباعیات خیام می خواند و  سخنان کفر آمیز  . سخنانی که دریچه ای دیگر در افقهای زندگی اش می گشود .  می گفت کتابهای مقدس دروغ می گویند و ممر در آمد یک عده دزد و شارلاتان . 
بهشت و جهنم را وجدان آدم می دانست . 

اگر مهین در اعماق تاریکی های زندگی اش بناگاه جرقه نمی زد . اگر این آشنایی و این معجزه رخ نمی داد و دروازه های عشق به قلبش گشوده نمی شد . بی شک دیوانه شده بود و سر به کوه و بیابان  .
وقتی به چشمان زلالش چشم می بست تلخی های زندگی شیرین میشد و در لبخندش افقهای پرشورش را می دید  . وقتی که در کنارش بود احساس سبکی میکرد و حسی زیبا در دل و جانش . آینده اش اما نامعلوم و توفانی بود . بخصوص پس از کشتن عبدالباقر . میدانست که گشتی ها دربدر در پی شان می گردند .
برای همین صمد یک خانه ای اجاره کرد تا موقتا در آنجا پناه بگیرند و بعد ببینند که چه میشود کرد . خودشان هم نزدشان ماندند .  با اینچنین نمی شد برای مدت نامحدود در آنجا ماند چرا که خانه یک بهایی بود و خودشان تحت فشار نیروهای حکومتی . جا و مکان دیگری هم پیدا نکردند . منازل قوم و خویشان هم خطرناک بود .

مهین و سهراب هر روز رابطه شان نزدیک تر میشد و  عشقشان گداخته تر .
یک روز صمد آن دو را که کنار حوض مرمر ایستاده بودند و با شور و شوق با هم حرف میزدند از پشت پنجره نگاه کرد و در همان حال به همسرش که در کنارش ایستاده بود گفت :
- نظرت چیه 
- خدا انگار اونو رو واسه هم ساخته 
- میگم یه تلنگری بهشون بزنیم و بندازیمشون رو غلتک ، باید دستشونو گرفت
- بذار خودشون تصمیم بگیرن ، مث خودمون . یادت نمی آد ، اون روزای رویایی 
- من که نگفتم براشون تصمیم بگیریم و مث بقیه آقا بالا سر ، میگم کمک شون کنیم . .. نیگا نیگا دستای همو گرفتن و دارن به چشای هم زل میزنن

زنش پاشد و پرده را کنار کشید و دستش را حلقه کرد دور کمرش و سپس به آغوشش کشید . 
- دوستت دارم صمد 
- منم دوستت دارم ، خودت بهتر از هر کسی میدونی 

در همین هنگام به ناگهان زنگ در بصدا در آمد . چند بار پیاپی . صمد رفت به طرف ایوان و اشاره ای به مهین و سهراب کرد که بیایند بالا در اتاق .  آنها  همین کار را کردند . صمد نردبادنی را که در انتهای حیاط بود بلند کرد و تکیه اش داد به دیوار . آرام آرام از آن بالا رفت و از روی شانه دیوار دزدکی نگاه کرد به خیابان . 

دو نفر ریشو ایستاده بودند و با هم پچ پچ . یک نفر هم مینی بوسش را که آنطرفتر پارک شده بود بالا و پایین . لبخندی که لحظاتی پیش در چهره اش نشسته بود پرید و تبدیل شد به ترس . دستپاچه شد ، فهمید که لو رفته است .  از نردبان آمد پایین . خواست حرکت کند که ناگاه پایش خورد به نردبان و افتاد . دلش هری ریخت .

خودش را با سرعت رساند به مهین و سهراب و در حالی که نفس نفس میزد  گفت که زودتر از پشت دیوار حیاط خودشان را به خانه همسایه برسانند و از آنجا راه فراری پیدا کنند . آنها نگاهی تعجب آمیز به هم  کردند و سپس مهین گفت :
- اما شما و مادر 
- فکر ماها رونکنید ، زنگ بزنین خونه عمو جمشید . من هر جا باشم آدرسمو به اونا میدهم اونام به شما اما الان جون شما در خطره . اون آدمکشا پشت در منتظرن .

مهین مادرش را با لبخندی افسرده در آغوش کشید . سهراب هم صمد را . همین که به پشت حیاط خانه رفتند دیدند که دیوار بلند است و نمی توانند که از آن بالا بروند . به نردبان احتیاج داشتند . دویدند نردبانی را که در انتهای حیاط افتاده بود بر دارند که چشمشان افتاد به جعفر که از بالای دیوار در حال پریدن به حیاط خانه و باز کردن در بود . بر گشتند و قضیه را به صمد گفتند . دیر شده بود و راه فرارشان بسته .  سهراب کلتش را در آورد و از ضامن خارج کرد و بعد از مشورت با صمد  رفت با مهین داخل کمد پشت لباسها پنهان شد . 
در همین حال جعفر با دو نفر از همراهانش که لباس پاسداری به تن داشتند دوان دوان رسیدند . جعفر در حالی که دندانهایش را از خشم به روی هم می سایید  ماشه سلاحش را گذاشت روی پیشانی صمد :
- چرا درو واز نمی کنین
- زنگ ، زنگ خرابه 
- دخترت کجاست .
- شهین اونجاس ، تو اون اطاق کنار مادرش
- مهین کجاس . 
- مدتیه ازش خبر نداریم ، زمین و زمونو زیر پا گذاشتیم اما اثری ازش پیدا نکردیم . 
- مردیکه الدنگ به ما رکب نزن ، میگم بگو کجاس 
- من بهتون راستشو گفتم ، ازش خبر نداریم
- پس خبر نداری ،

آنها گوشه و کنارها را گشتند و اسباب و اثاثیه ها همه را بهم ریختند اما اثری پیدا نکردند . 
- فراریش دادن . 

جعفر دستور داد دست و پای صمد را ببندند . آنها هم بستند و سپس او را با پا روی سقف آویزان . 
 دخترشو بیارین . اینجا 
آنها سرشان را تکان می دهند و میروند کشان کشان شهین را می آورند و پرتابش می کنند مقابل پایش . جعفر می گوید :
- میگه نمی دونم ، تورو به مقر می آرم . دخترشو لخت کنین

آنها مکث می کنند و به هم نگاه ، میگم لختش کنین

یکی از آنها شهین را از روی زمین بلند و از پشت دستانش را محکم حلقه می کند به دور کمرش  . دیگری هم لباسهایش را با لبخند باز می کند . 
- سوتینشو در بیار . 
- واز نمی شه . انگار بهش قفل زدن
- پاره ش کن

شهین شروع میکند به جیغ و فریاد و بسمت و سویشان لگد پرتاب . آنها هم قهقهه می زنند و از مقاومتش خوششان می آید .  جعفر میرود و پارچه فرو می کند به دهان صمد . در همین هنگام صدای زنگ در به گوش می رسد :
- مردک ،گفتی که زنگتون کار نمیکنه ، پس این وز وز چیه

به یکی از پاسداران اشاره می کند که چند لحظه منتظر بماند تا او با یکی از همراهانش برود سر و گوشی آب بدهد . چند قدمی که جلو رفت رویش را بر گرداند و گفت :
- در ضمن کار خیری کن و بی عصمتش کن . بابا جونش باید بفهمه یه من ماست چقد کره داره
- منظورت ، منظو
- آخه تو چقد الاغ تشریف داری . میگم پاره پارش کن . اگه باباش خواست اعتراف کنه یه ترمزی بزن تا ما بر گردیم .
سپس چشم غره ای به صمد رفت و به راه افتاد .

سهراب و مهین از در نیمه باز کمد تمام حرف و حدیث هایشان را شنیده بودند  . مهین رنگش پریده بود و نزدیک بود فریاد بکشد . سهراب اما دستش را گذاشته بود روی ماشه و فرصتی را که به دست آمده بود غنیمت شمرد . لبش را گذاشت روی گوش مهین و گفت :

- هر وقت بهت گفتم از کمد بیا بیرون . 



مهدی یعقوبی
این داستان ادامه دارد